اولین سایت مددکاری اجتماعی ایران- مقالات معلولین و توان بخشی
من بهزیستکار می خوام، به کی باید بگم؟

بازیابی تصاویر و رنگ‌ها

  من بهزیستکار می خوام، به کی باید بگم؟

  فرزانه حبوطی

  صبح ساعت نه و بیست دقیقه تلفن زنگ زد. پشت خط آقای مانی رضوی زاده بود. بعد از سلام و احوالپرسی اطلاع داد که قراراست شنبه باوریها را برای تماشای فیلم ببرند. در ضمن ناگفته نماند که حامل پیغام و شکایتی هم از طرف مدیر گروه اینترنتی باور - جناب آقای شهرام مبصر - بود که چرا من کم پیدا شدم و جدیدا زیاد بیرون نمی روم؟

  افکار درونم: کاش می تونستم بگم که به خدا خیلی دلم می خواد با بچه ها بیام بیرون اما... کاش می تونستم.

  جمعه پیش هم دلم می خواست برای برنامه نقد فیلم بیام، اما متاسفانه جمعه ها بهزیستکار تعطیله.

  افکار درونم: پس یعنی منم مجبورم جمعه ها تعطیل باشم؟

  از آقای رضوی زاده پرسیدم: "می توانیم بهزیستکار بگیریم؟" آقای رضوی زاده گفتند: "بله اتفاقا من خودم هم داشتم تماس می گرفتم اما اشغال بود!"

  افکار درونم: وای خدای من! طبق معمول بازم باید پشت خط بمونم.

  به هرحال بعد از تشکر و صحبت، خداحافظی کردیم و بلافاصله پس از قطع تماس شروع کردم به گرفتن شماره های بهزیستکار جهت رزرو سرویس برای روز شنبه و رفتن به سینما با بچه های باور. بعد از کلی پشت خط ماندن و تلاش بالاخره خط آزاد شد. بعد از عرض سلام و خسته نباشید بازهم جمله همیشگی را شنیدم: "چند لحظه گوشی خدمتتون!"

  و مدتی توام با شنیدن موزیک تلفن، پشت خط ماندم تا بالاخره نوبت به من رسید و گفتم: "برای شنبه سرویس می خوام. البته ماشین قدیمی (فولکس آبی مناسب سازی شده) چون با ماشین سفیدها (ون جدید) نمی تونم، اگه لطف کنید برای ساعت سه بعدازظهر ماشین می خوام."

  بهزیستکار: "والا خانوم حبوطی! همه ماشین قدیمی ها پر شده، چون برنامه ها روتین هست و اصلا جای خالی نداریم. اگه می تونی ماشین سفید می تونم براتون رزرو کنم؟"

  افکار درونم: اگه می تونستم ماشین صندلی دار سوار شم خب می تونستم بدون دردسر آژانس بگیرم و روی صندلی آژانس بنشینم و به مقصد برسم. آخه من هردفعه که زنگ می زنم به این نکته تاکید می کنم که نمی تونم روی صندلی بنشینم و برای همین ماشین مناسب سازی می گیرم که با ویلچر داخل ماشین می شم و مشکلی برام پیش نمی یاد.

  از بهزیستکار پرسیدم: "آخه با گروه باور، برنامه داریم. یعنی از ماشین های قدیمی، اصلا جای خالی ندارین؟ بهزیستکار: "نه، متاسفم!"

  افکار درونم: من هم متاسفم که نمی تونم روی صندلی ماشین بنشینم، من هم متاسفم که شرایط جسمی ام مانع آسایش خیال شما، و من هم متاسفم که اصلا دوست ندارم با اهانت و صدای بلند با مسوولین مرتبط با امور صحبت کنم، من هم متاسفم که همیشه ترجیح می دم با احترام از خواسته های خودم بگذرم اما خواهش و تمنا نمی کنم. من هم متاسفم که اصلا دلم نمی خواد برای گرفتن سرویس یا هر مساله دیگری التماس کنم یا منت بکشم، من هم متاسفم که مشکلات و معضلات ایاب و ذهاب باعث می شه از صبح تا شب کنج چهاردیواری اتاقم بنشینم و در خانه ماندن را به بیرون رفتن ترجیح بدم.

  آره! من هم متاسفم که گاهی اوقات دیگه قلمم یاری نمی کنه از امیدواری بگم، از زیبایی زندگی و لحظه هام بگم، از عشق بگم و بالاخره از انگیزه ها و خلاقیت های درونیم بگم. من نمی گم از شرایط نفرت دارم یا از زندگی و وضعیتم خسته شدم. نه، هرگز! با وجود تمامی شرایط و مشکلات باز هم عاشق زندگی هستم و با تمام وجود برای رسیدن به اهدافم تلاش می کنم. اما وقتی از کوچکترین و عادی ترین نیاز و خواسته روحی ام (به عنوان مثال همین که بتوانم چند ساعتی با دوستانم باشم و انگیزه های جدیدی در روحم هویدا بشه) معذورم و به خاطر مشکلات و معضلات ایاب و ذهاب نتوانم به خیلی از کارها و برنامه های زندگیم رسیدگی کنم، دیگه چه توقعی می توانم از روح و ذهن و قلمم داشته باشم؟

  شاید خیلی از بچه های گروه یا به طور کل کسانی که به نوعی مشکل جسمی و حرکتی دارند با ماشین های معمولی هم بتوانند عبور و مرور داشته باشند اما بین اکثریت، کسانی هم هستند که براشون امکان پذیر نیست و حتما باید از سرویس های مخصوص معلولین استفاده کنند. آیا این دلیل محکمی است که به دلیل کمبود تعداد ماشین های مخصوص و مشکل در سرویس دهی مناسب، از خودمان سلب مسوولیت کنیم و با گفتن جمله "متاسفم نداریم!" به جای حل مساله به طور کل صورت مساله را خط بزنیم؟

  همه انسانها آرزوهایی دارند، آرزوهای بزرگ و کوچک که انگیزه ای است برای ادامه حیات و زندگی. من، تو، همه ما آرزوها و اهداف زیبا و قشنگی داریم که برای رسیدن به آنها تلاش می کنیم.

  اما دلم می خواد یک جمله دوستانه به همه جوان ها بگم: شاید مشکلات رسیدن به آرزوهای بزرگ و سنگینی که در ذهنتون دارید گاهی اوقات شما را خسته و نومید کنه اما خیلی وقت ها پیش اومده که ماجرای بیرون رفتن و ایاب و ذهاب من و امثال من، اونقدر سخت و طاقت فرسا بوده که همین مساله ساده گردش یک روزه برای خیلی از بچه ها تبدیل شده به یک آرزوی بزرگ که دیگه مجال فکر کردن به آرزوهای دیگر کمرنگ شده. ای کاش قدر لحظه هامون را بدونیم و به جای حل مساله، صورت مساله را خط نزنیم!

•  مردم سالاری

 

 

 

نشانی مطلب در وبگاه اولین سایت مددکاری اجتماعی ایران:
http://socialworkeriran.ir/find.php?item=1.20.161.fa
برگشت به اصل مطلب